از پرتگاهی گاهی پرت می شود خوابم
هوا می شوم لای در
لای هوا،در
صدایی از جیب تو
شکل پنج انگشت اشاره روی مناره ها جیغ شد
صدایی از جیب تو
هوا در
نفس بکش...
ردیف کاشی ها در حیاط
دارد گند می زند به ذهن ام
درهم رفتگی در هایی که می رفتند
شق بر پاشنه ها
نه باز
نه بسته
یک جور آلزایمر
تفاوتی که در کار نیست!
دوستی برای غریب بی دوست ، دوستی آنی برای سهمی ناشناخته در دیگری ، برای دیگری در سهم ناشناس خود، و نامرئی برای همه، چرا که به گفته ی ارسطو: « دوست ، مطلقن دوستی یی در کار نیست » (Friendship,trans.E.Rottenberg,1997)
بی مقدمه برای ادامه ی بحث ام از زبان و ... سراغ یک حاشیه می روم، نه با هدف تولید تضاد با متن،چرا که مادامی که حاشیه را به عنوان حاشیه می نامیم، حاشیه بودگی اش را فدای متن کرده است.
گفتیم که در فرآیند نامیدن و ساخته شدن مفاهیم بی واسطگی چیز از میان می رود و نابود می شود و وجود آن در مفاهیم منجمد می گردد.اما این نابودی هماره مادیتی را بر جای می گذارد که همان به مادیت در آمدن مرگ است.کلمات مادیتی هستند که ناوجود چیز ها به خود می گیرد اما در عین حال هرگز کلمه مساوی چیز نیست و هماره چیزی بیرون می ماند...در اینجاست که ما ادعا می کنیم تصویر رابطه ی تفاوت وجود با هیچی است،چرا که هیچ چیز مساوی خودش نیست.تصویر بازتاب دیگری در چیز است. تصویر به عقیده لویناس ناشی از عدم تطابق چیز با خودش است.لویناس می گوید:
«اصل خود را در حالتی قرار می دهد که گویی از خودش فاصله دارد،گویی خود را عقب می کشدُُ،انگار چیزی در یک وجود از وجود عقب مانده باشد » (متن های لویناس)
اما چه چیزی امکان عدم امکان را برای اصل فراهم می کند؟باید بتوانیم آن دیگری در اصل را که خود بخشی را در آن تشکیل می دهد بی آنکه خود بخشی باشدتصور کنیم، به عنوان چیزی که نه بیرون آن و نه درون اوست،و خود را در فاصله ای قرار می دهد،در جایگاهی که زبان است...در ادامه یکی از شعر های مورد علاقه من از گرترود استاین خود آن بخش بی شباهتی اصل در تصویرش را نشان می دهد...
یک جور بلور و یک عموزاده، منظره ای و هیچ چیز غریبی/ تک رنگی آزرده و آرایشی در نظامی از اشاره/همه ی اینها و هیچ چیز معمولی، دستور نداده در بی شباهتی./ تفاوت سرایت می کند.
میکل دیویدسن می نویسد: «...در دنیایی که بیگانگی کلمه و سوژه قابل چشم پوشی نیست. «تفاوت سرایت می کند.» این جمله نه تنها به تفکر فرافکنانه بر می گردد ، بل تصدیق می کند بین کاربرد یک صورت(تنگ) و صورت دیگر هم معنای آن (شیشه ای بلور) همواره یک مانع وجود دارد و نه دالی همسان.تفاوت دلالت را باعث می شود.»
بلانشو می گوید:
« در تصویر، ابژه چیزی که بر آن فائق آمده بود تا ابژه شود دوباره لمس می کند ،چیزی که خود را در برابر و علیه آن ساخته و پرداخته بود» (نگاه ارفه)
بنابراین می توان گفت که خود ابژه ی ارتباطی- میان تصویر و چیز – است که با خود مطابقت نمی کند اما ابژه برای ابژه بودن باید بر این عدم تطابق فائق آید.حرکت فروریختن ابژه در تصویرش را می توان با مثال جسد توضیح داد.جسد نه متعلق به دنیای سوژه و ابژه است و نه کاملا از این دنیا جداست،جسد تصویر فروریختن سوژه در تصویر خود است و این وحشت آور است زیرا دیگر متعلق به دنیای دوگانه ی متضاد نیست و به سمت نامتعینی میل می کند که خود اصل اساسی این دو گانه هاست. بلانشو این اصل را خنثا و لویناس آن را ای لیا می نامد.
ای لیا به رخداد وجود به طور کلی اشاره دارد،وجود جدای از هر موجودی،ای لیا آن چیزی ست که وقتی همه ی موجودات نابود شده باشند،باقی می ماند.چیزی که پس از نابودی همه چیز هنوز هست:هستی.
« بیایید تصور کنیم که همه چیز ،موجودات و اشخاص،نابود شوند.آنچه که پس از نابودی خیالی همه چیز باقی می ماند،یک چیز نیست،بلکه این امر است که "هست" . IL y a: there is.غیبت همه چیز به صورت یک جضور باز می گردد،بصورت جایی که کف شکافته شده و همه چیز بیرون ریخته است و تراکم فضا نیز،فراوانی خلاء و یا زمزمه سکوت است که می ماند. » (لویناس،زمان و دیگری)
ای لیا نمایان گر چیزی ست که از توضیح و به صورت در آمدن می گریزد و در چیزها حضوری مداخله جویانه دارد.ای لیا در فرانسه به معنای "وجود دارد " است. موضوع جالب ای جاست که لویناس بدون استفاده از فعل بودن چیزی را توصیف می کند.
ای لیا سویه های هر تفاوتی ست چرا که خود اصل تفاوت است،یک غیبت حاضر است،چرا که هستی و نیستی هر دو در ای لیاست،بنابراین ورای تضاد است. در ای لیا تمامی وجود در گمنامی و ناشخص واری حل می شودو به نوبه ی خود ذوباره متجاوزانه تجاوز می کند.این فضای بی نام نیروها اگر چه که یک فضا نامیده می شوداما نمی توان آن را مرزبندی کرد. سوبژکتیویتی در ای لیا از دست می رودو جای خود را به حالتی از یک هوشیاری غیرشخصی می دهد!
به تعبیری از لوی- برول می توان این حالت ای لیا را نوعی مشارکت دانست. از آنجایی که برای لوی- برول مشارکت حالتی از یک هویت است که از "خصوصی بودن اش" پیراسته است.و به نوعی ارتباطش با یک بیرونیت (exteriority) مقدم بر وحدت آن است.تصویر هم در چنین حالتی ست که ادراک می شود.
دوگانه های آگاهی/ نا آگاهی نمی توانند این حالت را به خوبی توصیف کنند.اصطلاح جالب توجه بلانشو برای این حالت "شیفتگی" (fascination) است.تصویر با شیفتگی ست که ادراک می شود/ نمی شود.این شیفتگی منفعل و بی مفهومی است و حالتی از دیدن است که بیان قدرت(تسلط سوژه بر ابژه ) نیست.
می توان گفت که آنچه هست تنها تجربه ای است بدون سوژه و ابژه، بدون درون و بیرون.این سطح درون ماندگاری (immanence) است.جریان ناب حیات و ادراک بدون ادراک کنندگان متمایز. البته این بحث دلوز که نقدی بر کوگیتوی دکارت است بی ارتباط با بحث ما و خصوصا مفهوم تصویر و مشارکت و حتی شیفتگی..نیست.چرا که به زعم دلوز این ها تکبود هایی غیر شخصی اند که قدرت تجاوز را به اندیشه می دهند.
از این رو دلوز میان بیرون بودگی(exteriority) و" امر خارجی" (the outside) تمایز می گذارد و در کتاب درباره ی فوکو با خوبی تشریح می کند.برای مثال: یک در می تواند مرز میان سطحی بیرونی و درونی خلق کند،اما این تمایز باید در فضا اتفاق بیافتد.و فضا می تواند به شکل رادیکال تری خارجی باشد.و یا ممکن است که یک کاغذ را برای ایجاد سطحی بیرونی و درونی تا زده باشند، اما این تقسیم می تواند به خود کاغذ اتکا داشته باشد که در بیانی ساده نه داخلی ست نه خارجی.اما کاغذ می تواند در ارتباط با سطح بیرونی و درونی که تاخوردگی به وجود آورده « امر خارجی» باشد.و در نهایت به زعم دلوز،«خارجیت» اندیشه آنچه می شناسیم یا بازنمایی می کنیم نیست.خارجیت اندیشه همان «سطح درون بودگی» ست.
ادبیات سعی می کند به منشا برسد ،به نقطه / نا نقطه ای که چیز ها از آن ظهور کردند ،در این سطح درون ماندگاری ست که ادبیات با دیگری برخورد جدی می کند.چرا که ادبیات خواهان غیبت جهان است.
ادبیات به طرز« رادیکال اما مسئولانه ای» (تعبیری از دریدا) شیفته ی ای لیا ست.و فریفته ی آن بیرونیتی که انرژی اش هم ادبیات را به خود می کشد و هم آن را نابود می کند. اینجا همان شب است: شب هستی، شبی که نمی توان از آن حتی با مرگ گریخت: بی خوابی (رجوع شود به مفهوم شب در بخش اول از نگاه بلانشو)
...بگذارید مجموعه ی آن چه را که ظاهر می شود تصویر بنامیم
هیچ گاه نمی توانیم بگوییم که یک تصویر در برابر تصویری دیگر
دست به کنش می زند یا واکنش نشان می دهد...(ژیل دلوز)
پایان بخش دوم
ادامه دارد..
و اشیایی تاریک
از یخی که آب می شود...
کلماتی تازه می رویند...
دیوارهایی تازه
بخش نخست
ما در ارتباط معمول مان با ادبیات تلاش می کنیم متن را به دنیای روزمره ی خود بکشانیم و فراموش می کنیم درحال خواندن ادبیات هستیم...و آن را تا حد عواطف و احساسات خود تقلیل می دهیم،در این لحظه بحث ما بر سر ارتباط جدی می شود، و فراموش نباید کرد که مشخصه ی اصلی ادبیات بیگانگی زبان ِ آن از کارکرد روزمره و معمول است.زبان ادبیات به سان زبان ارتباطات نیست، هر متن خاص ادبی چه داستان و چه شعر استقلال منحصر به فرد خودش را داراست تا جایی که موریس بلانشو در فضای ادبیات این یگانگی و جدایی را « تنهایی» اثر ادبی می نامد. با همین منطق خواندن ادبی نیز یک تجربه ی مستقل است و حتی بسیار هولناک، چرا که استقلال یک اثر ادبی زایده مقاومت آن در برابر تاویل است و این جاست که بلانشو خواندن را نوعی غفلت معرفی می کند.در اینجا ما باید به ادعای مستقل بودن زبان ادبی باز گردیم که در تقابل با زبان روزمره قرار می گیرد و خواهیم دید درک این وضعیت مفاهیم اخلاق و سیاست و آن چیزی که دیگری می نامیم چگونه تبیین خواهد کرد.
از نظر هگل ، نگرش منفی جوهر زبان است ، بعد ها مالارمه تاکید می کند که نفی کردن اساس زبان است.زبان تنها ایده ای از چیزی را به ما منتقل می کند و توامان واقعیت چیز ها را نفی می کند..
وقتی می گوییم «درخت» همان درختی که در باغ شما یا کسی قرار دارد نیست ، اما هر درخت دیگری هم نیست.نامیدن درخت در حقیقت نفی وجود همه ی درختان خاص برای ایجاد ایده ای از یک درخت است.به عبارتی این خصلت ذاتی زبان که همانا انتزاع است منجر به فاصله گرفتن از واقعیت می شود. بلانشو در جایی می گوید: کارکرد گفتار تنها بازنمایی نیست ، بلکه تخریب گری نیز هست . گفتار باعث می شود چیزها محو شوند ،گفتار چیز را زایل می کند. به عبارتی ایده جایگزین آن چیز ناپدید شده می شود..و حتی این ایده ماندگاری بیشتری از اصل خویش دارد.اما مالارمه تاکید می کند که این قدرت نفی زبان آنقدر ها هم منفی نیست و حتی نیروی مخرب زبان کارکردی مثبت پیدا می کند که از طریق آن غیاب چیز را با حضور مفهوم پر می کند.با این حال در ادبیات کلام منفی گرایی زبان را به مثبت گرایی مفهوم بدل نمی سازد بلکه مصرانه از آن نگهداری می کند.بلانشو این وضعیت را « بی اثری» اثر ادبی می نامد.
نکته ی اصلی دراین است که تبادل اطلاعات غیاب چیزها را مخفی می کند در حالی که ادبیات خواستار آن است که ما این غیاب را واقعا بصورت غیاب تجربه کنیم. چرا که ادبیات نه تنها چیز را به حاشیه می برد بلکه مفهوم را نیز محو می کند. پاسخ این چالش که اگرکلمه در ادبیات به چیزی اشاره نمی کند پس به چه چیز مربوط می شود؟ در زنجیره ای از کلمات هست که دریدا در متافیزیک حضور از بلانشو به عاریه می گیرد.
اگر کلمه با کلمه ای دیگر در ارتباط باشد و نه به ایده ای خارج از متن ، آنگاه چیزی که در دست خواهیم داشت یک فقره ی اطلاعاتی نیست. بلکه جابجایی بی پایان معناست و ما به خاطر کم آگاهی نیست که قادر به درک متن نیستیم بل به این خاطر است که مقاومت متن در برابردرک و فهم به ذات تجربه ی خواندن تعلق دارد. تمام این ها بدین معنا نیست که هیچ عنصر واقعی در داستان و شعر وجود ندارد که بازنمای جهانی که در آن زندگی می کنیم باشد و یا حتی در شخصیت های یک داستان. بلکه بلانشو می گوید: ادبیات به دو رویکرد تقسیم شده است. رویکرد اول همان نثر معنادار است که هدفش بیان چیزها در زبانی است که آن ها را برحسب معنای شان تعریف می کند اما در این جنبه لحظه ای فرا می رسد که هنر گفتار روزمره را فریبکار مب بیند و از آن دست می کشد و هنر به دنبال ایجاد دوباره ی آن غیاب است و نشاندهنده ی حرکت بی پایان فهم بشر باشد. هدف از این بحث اولیه فراروی به سوی آن بخشی از زندگی است که در ارتباط با دیگری قرار می گیرد، یا به طور کلی ما از یک اجتماع حرف می زنیم، و گفتار سیاسی یا موضع سیاسی را به بحث خواهیم گذاشت.
بحث را به سوی امانوئل لویناس می کشانم در از وجود تا موجودات لویناس از ما می خواند اتفاقی را مجسم کنیم: وضعیتی که در آن هر چیزی که وجودمان بدان دوام یافته پدید می گردد، سوال این است که چه چیز پس از این ناپدیدشدگی باقی می ماند؟ تنها یک تجربه نه تجربه ی چیزی بل تجربه ی همان هیچ بودن (نا-چیز بود) است .لویناس می گوید بی شک لحظاتی هستند در زندگی ما که می توان آن را تجربه ی نیستی نامید.گویی در پس استحکام هر چیزی امکان هیچ شدن آن نیز کمین کرده است، و در چنین حالات روحی ست که وجود ما از درگیری روزمره با چیزها جدا می شود. من دیگر به این یا آن چیز ،یا به این یا آن امکان وابسته نیستم بلکه به خود وجود وابسته ام. این معنای هستی شناسی «وجود دارد» لویناس است.
لویناس در از وجود تا موجودات به ما می گوید بی خوابی مثالی از چنین حالت وجودمندانه ای است.این حالت می تواند در نیمه های شب اتفاق بیافتد..زمانی که تمام بدن درد می کندو ذهن خسته می شود، چنین به نظر می رسد که اشیای اتاق، میزی که تمام روز روی ان می نشستید و کمدی که لباسهایتان را در آن آویزان کرده اید متلاشی می شوند و در شب متلاشی می گردند...گویی این شب است که به شما خیره شده استو خود شما در این شب حل می شوید...بلانشو در رمان توماس گمنام در یکی از توصیفاتش از این «شب دیگر» دارد:
این جا شب است.تاریکی همه چیز را نمی پوشاند،اولین احساس ام این است که این شب غیاب موفقت روشنایی نیست.این شب محل تصاویر خیالی نیست ، بلکه از همه چیزهایی تشکیل شده است که دیده نمی شوند،شنیده نمی شوند.این شب اجازه نمی دهد هیچ چیز جز خودش به او نسبت داده شود،این شب نفوذناپذیر است.
برای یافتن رابطه ی اخلاق و ادبیات نیاز داریم از رابطه ی اخلاقی با «دیگری» سر در بیاوریم...
رابطه ی اخلاقی با دیگری به عنوان رابطه با زبان در نظر گرفته می شود و آشکار شدن دیگری کلا به قلمروی گفتار تعلق دارد.به عنوان مقدمه می توان به تفاوت بین مکالمه و درک مطلب نگاهی انداخت.ریشه شناسی دقیق کلمه ی comprehension از کلمه ی لاتین com+prehendere که دومی به معنای «قبضه کردن» است ، از قبل خشونت اعمال شده بر چیزها را در نظر می آورد که در جریان آن فاصله ی بین چیزها و من با قدرت درک ما به هیچ رسیده است. شناختن جذب کردن است. برعکس ، در مکالمه با دیگری، این فاصله ی بین دیگری و من است که گفتگو را زنده نگه می دارد.با مخاطب قراردادن دیگری ، من فاصله ام با او را از میان بر نمی دارم تا او را تا حد خودم پایین بیاورم ،بلکه گفتگو با دیگری واکنش نشان دادن به فاصله ام با اوست.«فاصله» در اینجا فضایی فیزیکی نیست که ما را از هم جدا می کند، بلکه تفاوت اخلاقی بین ماست که ما را از تقلیل دادن به یک چیز واحد باز می دارد،دیدن رابطه ای بر اساس وحدت و تلفیق است در حالیکه سخن گفتن رابطه ای بر اساس تفاوت است...و این تفاوت است که بلانشو آن را «ارتباط با ناشناخته» می نامد که در گفتار دوام می یابد.و دیگری را تعریف کنم، فرایند شی شدگی دیگری،گویی که شبیه هر چیز دیگر است. و زبان به جای اینکه زبان یک واکنش باشد ، روالی خشونت آمیز دارد. و از این رو خشونت زبان می تواند به خشونت در برابر دیگران بیانجامد.
لویناس استدلال می کند که دیگری در گفتگو، به عنوان شخصی بینوا و تهیدست به من نزدیک می شودو همین ضعف اوست که قدرت و خشونت مرا به تغلیق در می آورد. و لویناس این فقر را «چهره» (the face) می نامد، و تنها چهره ی آدمی ست که می تواند بی نامی وجود را بشکند، آن بی نامی ای که بیم آن می رود که پوچی و بی معنایی اش همه ی ما را فرابگیرد. و هر گونه تلاش برای درک و طبقه بندی خود را ناکام می گذارد و انگار که من از ترس مواجهه با دیگری خود را واپس می کشم. بلکه از موضع ضعف است که این کار انجام می شود . و ما قبل از هرگونه تصمیم یا انتخابی، آن را اخلاق می نامیم.
و حال قرابت
ادبیات با اخلاق آن است که هردوی آن ها جای سوژه را از طریق زبان می گیرند.کلمه ی
مسئول به کسی که مرد عمل باشد اطلاق می شود.مسئولیت من در قبال دیگری مستلزم یک
دگرگونی ست که تنها با تغییر در وضعیت «من» می تواند مشخص شود، تغییری در زمان و
شاید در زبان. مسئولیت به این معناست که دیگری جای مرا می گیرد، چنانکه بلانشو می
گوید: مسئولیت از آن من نیست، باعث می شود من من نباشم. و به همین طریق،در خواست
نوشتار، بی نامی زبان جایگزین من نویسنده می شود که این بی نامی نه به آگاهی
نویسنده باز می گردد و نه به آگاهی خواننده، بلکه به زبان پایان ناپذیر و بی وقفه
ای اطلاق می شود که به هر دوی آن ها مقدم است. بلانشو می نویسد: نویسنده متعلق به
زبانی ست که هیچ کس بدان سخن نمی گوید، هیچ کس را مورد خطاب قرار نمی دهد، مرکز
ندارد، و هیچ چیزی را آشکار نمی سازد.
از مشکلات تایپی و جمله بندی ها که وظیفه تایپش البته برعهده ی کسی دیگر بود عذر نویسنده را بپذیرید...سعی می شود در بخش های بعدی این مقاله این مشکلات رفع شوند..
برچسبها: هگل, موریس بلانشو, امانوءل لویناس, ادبیات و حق مرگ
اهدایی از قلعه ی حیوانات
و جنگلی گوژ پشت
که بوسه های اِزمرادا روی تمبر داشت
محتویات:
کلاهی مثل ساعت
انگار که دیر کرده از اداره اش
و دندان های آبی هوا
که ناخن های نم برداشته ات را می جوید
از آدامسی که تو را به زمین چسبیده
آسفالت با طعم بادکنکی
دور تا دور لبم را ویراژ می کشی؟
سیگاری کف دست خاموش شده تابیدن
وقتی که هجوم مورچه ها سایه اش را برای خواب زمستان به دوش بردن
که جیغ روی دیوار خانه ها شیشه کشیدن
نه آواز خوک های بی خانمان در پس کوچه های پاریس
نه ناله ی دختران شالیزار گل های پامچال
به اندازه ی یک نعره پیاله ها زیر تمام شیروانی ها خالی ست
و شکافی که لابلای آجر ها خیره بود
با دندانهایی سیاه سفید و اسکناسی مچاله
محاسن کشف نشده ی مونالیزاست
بخند...
از هوش می ...
از از... ازسیاهی کاغذ...
فکر کن فوریه 1979
آجرها بالا می رفتند از دیوار
سیگار به دست برج های کج
به دودکش ها پک می زد
گلوی زنی از سیفون توالت
تو ریختی بیرون شکل لباس قجری
نه چوبدستی هری پاتر
کیف انگلیسی
مار نشده قوال ها سجده کردند
ما چوب را شناختیم؟!
نه درخت معجزه با جلوه های ویژه کامپیوتری
وشبی دراز در روده ها
انشعاب لوله های گرفته ی فاضلاب
لامپی آویزان
پستانی که اتاق را روشن می کرد
نترس آقا این قاشق و چنگال
دست نمی شود بگیرد گلوی تو را
بهتر است باور کنی!!
گفتند: دیوار
تو فرض کن آزادی
با شکافی که مسواک می زند قروچه اش را
عصا به دست چند خشت خام
هیچ ربطی به بوق و فریاد ندارد
که چه؟
که زنی آرام سقط کند میان تو
و دراز بند نافی که تسبیح بیاندازی
از دل پیچه های کودک ات
انگارپستان های آجری اش
تمام شهر را شیر می داد
حکم هیچ ربطی به فرض شما نداشت
از روی رخت مادری ات
بگذار دید بزند حتی همین چند آرواره
و دندان شیری اش را آواره ی پس کوچه کند
تو بوی ترش نه لیموها
نه اگزوز که چریکه شدی..و چروک برداشتی
این یک تن است..
همان تن های بی تن که ها می کشید و آه
با چند سال گارانتی یک جفت کفش پاشنه بلند
فرض کن
با اتصالی ساکن در انتهای اشیا
رنگ های قرمز در زمینه ای سیاه سفید
تارهای مو روی شانه سیخ شدند
و لامپ ها در تمام اتاق های جهان خاموش شد
۲
لباس هایی edit شده
با دکمه های بسته ی کی بورد
حروفی جدا از هم
هوای بادکنک ها را نفس بکش
۳
بهتر نیست عینک ات را کج کنی ؟
هوای اینجا لای در له شد
شاید رابطه ای خطی داشت
دست های تو یا قاشق و چنگال
نقدی که بر ۶ شعر ار عباس صفاری چند وقت پیش در والس نشر یافته بود....
برای نگاه تان چشم دوخته ام...
اپیزودی شبانه
رفتارهای تازه
از توی مجله عکس می برید
تلویزیون روشن شد
حتما خنده اش گرفته بود
از سالها پیش
این یک صندلی ست
چهار دست و پا با پاشنه ای بلند و قدی کوتاه
که حنجره ی موریانه اش شبیه ایستادن بود
تا همین چند دقیقه بعد
تبدیل به زنی شد که حوصله ی نشستن نداشت
هنوز که چراغها خاموش نشده
و قدم هایش قروچه نکرده روی مسواک تان
داشتم عاشقش می شدم
فردا که حوصله ام سر رفت
همینجا می نشینم
نه
چیزی م نمی شود
بگذاز خودش باشد
همچنان که دورتادورم حلقه می زند
من تمام این ها را خواب بوده ام
اتاق 8متری به سمت غرب
تخت خوابی به سمت شرق با همان مزاج چوبی
و نوری قرمز تا از خواب نپری
فکر همه جا را کرده بود
حتی آب نباتی که به لب داشت
و آدامسی که چند دقیقه پیش شبیه بادکنک بود
فرض کن :
مسیر ترافیک چهارراه تا سبزه میدان
تاکسی ها برایت بوق بزنند
و ما مثل پارکینگ های چند ساعته
چند دقیقه مانده تمام شویم؟
کمی سرد بود
پنجره را بستم
و حنجره را باز گذاشتم تا چیزی بگوید نگاهی بکند
مثل پرده ها که هی لول می خوردند
یا از لای قفل در دید می زدند
و جیغ می کشید عروسکی که توی اتاق کوک شده بود
حالش بهم نمی خورد از حرفهای تکراری
نگاه های پلاستیکی
نه در را بست نه باز گذاشت
تمام شب
آب نباتش را لیسید
و من را سوار بادکنکش کرد
شب که می شود
تنها شب نیست که چیزی می شود
هر چیزی می تواند شب بشود
فرض کن یک جفت قاشق و چنگال
مثل پارکینگ های 2ساعته
و یک شب که روی میز چیده اند
بفرمایید لطفا...
به این که ساعت مچی ات خوابیده
و باتری موبایل ات
شبیه شامپویی که تمام شده
نفس می کشد هنوز که آخر شب نشده
از من چند دقیقه مانده
از تو چند قطره بنزین
نوش جان
تو فرض کن دیوار
با شکافی که مسواک می زند قروچه اش را
عصا به دست چند خشت خام
هیچ ربطی به بوق و فریاد ندارد
که چه؟
که زنی آرام سقط کند میان تو
و دراز بند نافی که تسبیح بیاندازی
و تو که الله را به اکبر دوختی
و چادر رودابه را به ناف رستم
حکم هیچ ربطی به فرض شما نداشت
ودل پیچه های کودک ات
انگارپستان های آجری اش
تمام شهر را شیر می داد
تو بوی ترش نه لیموها
نه اگزوز که چریکه شدی..و چروک برداشتی
از روی رخت مادری ات
بگذار دید بزند حتی همین چند آرواره
و دندان شیری اش را آواره ی پس کوچه کند
این یک تن است..
همان تن های بی تن که ها می کشید و آه
با چند سال گارانتی یک جفت کفش پاشنه بلند
فرض کن
نه حتی که گفت باشند:
آزادی؟
داشت شبیه حلزونی
آرام آرام بالا می رفت از دیوار
یا چون انگشتانی لزج به هم چسبیده بود
نه آب دهانی که از خواب زرجوب* بیرون پریده
نه سقفی که قورت داده باران را
با لبی پوشیده از درخت های پهن برگ
و نرده های آهنی عصا به دست
چهره ام را لایه روبی می کرد
درست به اندازه ی یک چاله ته می کشید ادامه ی ایستادن
بندی که کفش ها را خفه می کند
و آفتاب له شده از لای شاخه ها
لیس می زدند ته ریش زخمی ات را
پیاده یا پیاده رو رژه می رفتند خط کشی ها
چپ
راست
چپ
راست
عنکبوتی لق می زد آویزان از نگاه کن!
تیک تاک تیک تاک
با بوی ترش لیموهای تره بار
چهره های خمیازه روی ملافه چین می خورد
و سربازان مائو خشت روی خشت
زل می زدند از لای انگشتانش
آرام آرام
محاسن زنگ زده اش را می تراشید
و خون مرده ی چهره اش درخت ها را آب می داد
یا چون علی در چاه ناله می کشید
که برج های کج
پک می زدند به دودکش ها
*زرجوب-یکی از رودهای کثیف دنیا در سطح شهر رشت مشرف به پارک قدیمی و بزرگ قدس..که اخیرا از جانب سازمان بانک جهانی برای لایه روبی آن در حال اقدام است...رودی که چنددهه پیش از تمیزترین رودهای گیلان بود...که نام زرجوب هم به خود داشت.

